دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۱۲

هوس

من آزرده دل امشب شراب ناب می خواهم
ز مینای فلک باری دل بی تاب می خواهم
که در ژرفنای عشق از پا و سر بی گانه گردم من
ز لعل یار نوش و باده و سیماب می خواهم

سه‌شنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

آزمون عشق


تجربه ی من از عشق
سکوت دردناک و غم انگیز عقاب یست
که از فراز قله های بلند پامیر فرو افتیده
و
در نگاه های تیزش جای غرور و خودکامگی
التماس و شکست جا گرفته اند

علی فخری 25 بهمن 1390 روز دلداده گان




چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

زاد روز غریب


جای کیک
سینه یی بریانی بود
جای باده
خون یک عاشق پاک
جای شمع
شعله ی عشقی که مرا می سوزاند
جای آوا و نوا، ساز و سرود
آه سوزان غزل سر میداد
و در آتشکده ی سینه ی من
دل کوچک چه شتابان و لرزان می رقصید
وه چه غریب جشنی بود

نوشته در دهم بهمن 1390 به مناسبت هشتم بهمن زاد روز خودم
علی فخری

کبوتر ملول است

آشیانه ی سرد
هوای مه آلود
ریزش تند بهمن و
زاد روز یک نوزاد
...
پرگشودن
نوک زدن
هیجان در یک ابهام
....
گنجشکک و پرواز
گنجشکک و درک بیگانگی ازخویشتن
مایوس شدن از آنچه با او سخت غریب است
ترفند سال های پیهم
گندیدن آن جوی بار آبی
خشکیدن تک درخت سرو
و بهم خوردن نوای موسیقی که بختش را پا به پا می پیمود
...
اکنون
ماتم گرفتن پرنده گک در شاخه ی بیست و چندم سرو خشکیده
تبدیل گنجشکک به یک پرستو
نه، نه
پرستو نه شاید کبوترک بی آزار
...
ترفند گذشت سال ها
خندیدن کلاغان سیاه
قهقه ی بلند زاغ و عقابانی که همواره کبوترک را به بی آزاری و
گناهان نکرده متهم کرده اند
جاری بودن طنین خنده ها و طعنه ها در گوش های کبوترک
نمای یک دوزخ از فراز آن شاخسار خشکیده در آن سوی زمان
...

کبوتر ملول
وحشت از دیدن دوزخ آنسوی باغ
ترس از سقوط از فراز آن شاخسار شکسته و خشکیده
و چنگال زاغان و نیش ماران
....
کبوتر ملول است
کبوتر ملول است

9 بهمن 1390
به مناسبت زاد روز خودم
احمد علی فخری

پنجشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

سزاوار یک خواب


یک سرود عریان از خودم

دوش دیدم که در آغوش ... جایم بود
یکی از ویژه ترین خلوت شب هایم بود

همچو سروی که به بالای بلندش نام داشت
آنچنان قامت زیبا و  بلند اندام داشت

هر دو لخت بودیم و پوشیده بودیم جامه ی عشق
غرق بوسیدن و پیوستن به همخانه ی عشق

از لب نوش و شکر ریزش گرفتم می ناب
از لب داغ و دل شورم گرفت گرمی تاب

در خم بازو و در باغ بهار سینه اش
همچو آهوی خرامان بچریدم پهنه اش

بس که در پیچ و خم پیکر هم  گیر شدیم
هوس و عشق فزون گشت و دلاویز شدیم

گاه لب بر لب و  پستان به دهن آویختیم
گاه بیباک سرا پا به هم آمیختیم

بارش باران و بوسیدن خیس بدنش
مستی ام را دو سد افزون بکرد بوی تنش

چشم هایم به سرا پای و تنش می لغزید
جسم عریان مرا با نگهش می بلعید

عتش افزونم گشت به تمنا و هوس
به تن آمیزی بهم، هم به تماشا و هوس

لیک افسوس چه رویای دل انگیزی بود
بخت من بین که سزاوار  همین خوابی بود

21 دیماه 1390

احمد علی فخری

سه‌شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

عشق بیلیتیس


زان لب لعلت شراب ناب ای یار آرزوست
مستی و عشق و سرور و تاب ای یار آرزوست
تاشود ذوب وجودت رگها و خون من
تندیس پر آتشت بیتاب ای یار آرزوست
تا روم اندر سما بگریزم از خویش یک دمی
با تو بودن در بر مهتاب ای یار آرزوست
پیک چشمانت امید عشق در دل کاشته است
لیک وصلت بر دلم رهیاب ای یار آرزوست
یاد چشمان و لبت افروخت آتش بر دلم
بوسه ها زان پیکر شاداب ای یار آرزوست
عشق لزبین را بنا کرد "بیلیتیس" از بهر یار
عشق خاصی چون که او، نایاب ای یار آزوست

احمد علی فخری